تبلیغات
شعر های عمو پورنگی - سوگ سرخ

سلام به همه ی آجیای گلم و عمو ی عزیزم . من این ایام رو به شما و همه ی کسانی که به این وبلاگ سرزدن تسلیت میگم و امیدوارم عزاداری هاتون مورد قبول درگاه حق قرار بگیره . من یه داستان نوشتم که یه جورایی به عاشورا ربط داره امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

سوگ سرخ

در یک روز زمستانی که هوا سرد بود، بعد از پشت سر گذاشتن روز ها در پی هم با شکل و شمایل یکسان و زمان های تکراری بی هیچ مقدمه دلم هوای زادگاهم را کرد انگار چیز خاصی در انتظارم بود نمیدانم چه اما انگار حتی یک لحظه هم توان دوری از خاک وطنم را نداشتم؛ سریع و بی قرار وسایلم را جمع کردم و چمدانم را بستم و راهی کشورم ایران شدم .تا تهران همه چیز،همه ی ثانیه ها و لحظه ها مثل عبور شبکه ی نوری از مقابل دیدگانم گذر کرد حتی نفهمیدم چه طور به تهران رسیدم. از آن بالا انگار ابر ها هم عجله داشتند، شاید آنها هم برای رسیدن به وطنشان لحظه شماری میکردند  یا اینکه مأمور شده بودند تا دختری تنها را با سرعت هرچه تمام تر به مقصد برسانند .با شتابی غیر قابل تصور یک دفعه خودم را روی صندلی تاکسی در حال حرکتی دیدم وقتی به خودم آمدم برج زیبای آزادی جلوی دیدگانم آمد ازدیدنش شادی دلپذیری بر دلم موج زد انگار او هم از دیدن من شاد و مفرح بود.از میدان و خیابان های عریض و باریک که گذر کردم، ناگهان صدایی را شنیدم به اطرافم نگاه کردم پیرامون ماشین افرادی سیاه پوش را دیدم که با زنجیر بر دوش های خود ضربه میزنند، سرهایشان گلی و غمی نمایان بر چهره شان موج میزد نیرویی من را وادار به خارج شدن از ماشین کرد .از تاکسی که بیرون آمدم خود را در بین جمعیت انبوهی در دو طرفم دیدم یک دفعه قطره ی آبی به صورتم اصابت کرد به آسمان نگاه کردم او را هم غمناک یافتم .آسمان هم از شدت ناراحتی در حال گریستن بود .کمی بیشتر که به اطرافم نگاه کردم یاد کودکی و خاطرات آن زمان افتادم ؛ زمانی که هنوز با خانواده ام از ایران مهاجرت نکرده بودیم و من آنها را از دست نداده بودم. مرور خاطراتم تمام معما های ایجاد شده در ذهنم را حل کرد. به خاطر آوردم که این روز،روز ماتم ،روز غم،روز سوگواری و عزاداری است؛عزاداری شخصی که برای تمام شیعیان مورد احترام است.این روز روز عاشورا است ،روزی که امام حسین (ع) به شهادت رسیدند روزی که آسمان می گرید و زمین نالان است و انسان ها در سوگ هستند به سویی نگاه کردم خیمه های سوزان را دیدم، آتش را دیم که حتی او هم از سوزاندن خیمه ها ناراحت بود . ناگهان دستانی گرم را بر شانه ام حس کردم. با تماس آن دست ها بر شانه م انگار روحی تازه بر جانم دمیده شد .دلم لرزان بود پشت سرم را نگاه کردم پیرزنی را با چادری مشکی و چشمانی لرزان و اشک آلود دیم او هم غم بسیار در دل داشت اما شادی نیمه پنهانی در روحش موج میزد به او سلام کردم و جوابم را داد و بعد مرا به خانه اش دعوت کرد .دو دل بودم ، بروم یا نروم؟! اما نیروی جاذبه ی بسیار قوی و با قدرتی مرا به سوی پیرزن می کشاند،نا خودآگاه با پیرزن به راه افتادم،از کوچه هایی طویل و باریک عبور کردیم. از دور خانه ای را دیدم که سر درش پر بود از پارچه های مشکی و پرچم هایی که مزین بود به نام حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسین (ع).وارد حیاط خانه شدم، وای! چه فضای روحانی و دلپذیری آنجا حاکم بود.از حیاط به همراه پیرزن گذر کردم و وارد اتاق شدم. اتاق پر از زنان سیاه پوشی بود که با کودکان دلبندشان در آنجا نشسته بودند فهمیدم که آنجا مراسم عزاداری است گوشه ای خود را جای دادم. زیارت عاشورا را شروع به خواندن کردند. سکوت همه جا را فرا گرفته بود دیگر صدایی جز صدای دعا را نمی شنیدم، انگار گوش هایم فقط به صدای زیارت شنوا بودند، اواسط زیارت امام حسین(ع) در روز عشورا ،مداح شروع به روضه خوانی کرد.تمام چیز هایی که می گفت مثل لحظه ای از زندگیم بر دیدگانم نمایان شده بود،انگار آن لحظه من هم در صحرای کربلا بودم و در آنجا،مظلومیت حسین(ع)،صبر زینب(س) و استواری و پایداری آنان،تشنه لب بودن کودکان و زنان و بدن به شدت مجروح شده ی عباس(ع) را دیدم. ناگهان سکوت عجیبی همه جای آن صحرای وحشت انگیز و خون آلود را فرا گرفت به هر طرف نظاره کردم کسی را در آنجا نیافتم. ناگهان همان پیر زنی که مرا به خانه اش آوردصدایم زد،انگار خواب بودم و تمام آن رویداد ها را در رویا دیده بودم. پیرزن به من گفت:"دخترم تو مهمانی هستی که امام حسین(ع) برایم فرستاده است.من بار اولین بار تو را در خواب دیدم تو را فردی سبز پوش با چهره ای نورانی به من معرفی کرد و گفت در روز عاشورا به دیدارت بیایم حالا تو میتوانی تا هر زمان که بخواهی در این جا، در خانه ی پیرزنی تنها بمانی و ساعات تنهایی او را پر کنی. دخترم انتخاب با توست،لباس هایت را عوض کن حتما بسیار گرسنه هستی ! سفره را در اتاق دیگر پهن کرده ام بیا تا با هم لقمه نانی بخوریم."من که بسیار از حرف های پیرزن تعجب کرده بودم لباسم را پوشیدم و در کنار سفره ی رنگین اما ساده ی پیرزن نشستم؛تا غذا را خوردم از شدت خستگی خوابم برد،صبح زود،وقتی بیدار شدم تمام وسایل هایم را جمع کردم چون بلیت برگشت داشتم و باید به خانه بر می گشتم و دوباره تمام آن مشغله ها شروع می شد.برای خداحافظی به سمت پیرزن رفتم، آن زن تنها و مهربان به من گفت :"اختیارت با خودت است اما این را بدان که این خانه هم خانه ی توست و می توانی هر زمان که خواستی به آن برگردی،انشاالله خدا نگه دارت باشد."از خانه خارج شدم، غم عجیبی بر دلم حاکم شد که هر لحظه در دلم سنگین تر می شد.به فرودگاه که رسیدم هر کاری کردم، دلم طاقت نیاورد،از طرفی نگران کارم بودم و از طرفی دیگر توان دوری وطنم را نداشتم.آری!!! من برگشتم!، چون چاره ای جز آن نداشتم به خانه ی پیرزن رفتم او بسیار خوشحال شد وگفت:"دلم گواهی میداد که بر میگردی؛" و از آن روز به بعد من صاحب مادری مهربان و پیرزن تنها،صاحب دختری شده بود و ما با هم سالیان سال مراسم عزاداری بسیاری برپا کردیم و شاد و خرم با هم به زندگی خود ادامه دادیم.

نویسنده : نسترن(شبرنگ)


تاریخ : جمعه 3 آذر 1391 | 07:24 ق.ظ | نویسنده : shabrang | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.