تبلیغات
شعر های عمو پورنگی - بازی

تو کوچمون بچه ها با هم دیگه رفیقن

فرقی نداره هیچ کس همه رو بازی میدن

امیر حسین تو کوچه استاد گل یا پوچه

هیچ وقت شکست نخورده هیشکی ازش نبرده ه ه ه ه ه

مریم یه جا نشسته مشغول خاله بازی

با ظرفای زری و عروسکای نازی

*****

نازی داره میریزه چایی واسه مهمونا

کی اومده خونشون سعیده و سمیرا

حمیدرضا و امید امیرعلی و نوید

با یک توپ پلاستیک دارن میرن گل کوچیییییک

منم میخوام برم با علیرضا و فرزاد

یه بازیه خوب کنیم بگم چی استپ آزاد

*****

تو کوچمون بچه ها با هم دیگه رفیقن

فرقی نداره هیچ کس همه رو بازی میدن


سلام دوستان سلام عموی خوبم؛ من دوباره برگشتم، از یه سفر خوب تو این سفر هم به زیارت امام رضا (ع) رفتم و هم به دیدن دریای زیبا و آرامش بخش چون از مشهد رفتیم شمال وبعد به تهران برگشتیم جاده ی  مشهد- شمال جاده ی خیلی زیبا و طولانی ای بود من برای اولین بارم بود که این منظره ی زیبا رو میدیدم فقط حیف که باید زود به تهران میرسیدیم تا به انتخاب واحد دانشگاهم برسم وگرنه میون این جنگل زیبا اتراق میکردیم و حسابی عکس یادگاری قشنگ میگرفتیم ولی اشکالی نداره مهم اینه که این مناظر توی ذهنم ثبت و ضبط شده به شما هم پیشنهاد میکنم اگر تا به حال از این جاده گذر نکردین برای یک بار هم که شده این جاده رو برای سفرتون انتخاب کنین مطمئن باشین که پشیمون نمیشین.

ما سه شنبه بعد از برنامه ی شما ساعت 7 بعد از ظهر راه افتادیم به سمت مشهد، فرداش یعنی چهار شنبه برنامه ی شمارو توی شهر نیشابور و خونه ی خاله ی خوبم دیدم فرداش برنامتون رو در حرم رضوی دیدم اون روز برنامتون با بلند شدن صدای نقاره ها تموم شد روز بعد هم توی خونه با خیال راحت از تلویزیون برنامه ی قشنگتون رو دیدم فرداش هم همینطور ولی روز بعدش یعنی یکشنبه توی جاده ی مشهد شمال بودم اولای برنامتون رو به سختی تونستم ببینم و شعر قشنگ جدیدتون رو هم بشنوم اما یک دفعه جاده به جایی رسید که فرکانس ها به گوشی موبایل من نرسید و نتونستم جز برفک چیز دیگه ای رو ببینم اون موقع همین طور که مناظر اطراف رو نگاه میکردم وبه آهنگ جدیدتون که ضبطش کرده بودم گوش میدادم با اون آهنگ یاد دوران کودکیم افتادم یادش بخیر جلوی پله های بلند جلوی خونمون با بچه های توی کوچه خاله بازی میکردیم هرکی اسباب بازیهاشو میاورد و با هم بازی میکردیم یادمه همیشه سر اینکه کی اول مامان بشه دعوا میکردیم و به خاطر همین ده بیست سی چل میکردیم تا مامان مشخص بشه یاد لی لی کردنامون میافتادم که همیشه پسرای کوچه ما رو مسخره میکردن و با هم کلی کل کل میکردیم، یاد جواد،علی، آیدین، عارفه ،عطیه ،مبینا،مونا و بقیه ی بچه ها افتادم که باهم دزد و پلیس قایم موشک بالا بلندی یا هفت سنگ توی پارک جلوی خونمون بازی میکردیم یاد پنجره ی بزرگ آشپزخونه که روبه کوچه باز میشد و قد من بهش نمیرسید و مجبور بودم همیشه یه چهارپایه زیر پام بذارم افتادم ،همیشه ظهرها وقتی همه خواب بودن و من بیدار یه چوب بزرگ برمیداشتم و چادر سفید با گلهای ریز قرمزم رو سرش گره میزدم و از پنجره آویزون میکردم و به خیال خودم دارم ماهی گیری میکنم یادش بخیر یه بار حواسم نبود چوبم خورد تو سر یه مرده اونقدر دعوام کرد تازه بهم فحشم داد من اون موقع فحش دادن بلد نبودم آخه مامانم یادم داده بود فرشته ها فحش دادن رو دوست ندارن و هیچ وقت هم فحش نمیدن تو هم یه فرشته ای پس نباید هیچ وقت حرف بد بزنی الآن هم زیاد بلد نیستم فحش بدم وخیلی خوشحالم. بعد ازهمه ی اینها یاد حسین کوچولو افتادم که همیشه مجبور بود یه عالمه دستمال کاغذی باخودش به مدرسه ببره تاوقتی خون دماغ میشه لباسش کثیف نشه یاد روزی افتادم که مامنم با چشمای قرمز اومد دنبالم و منو گذاشت خونه و رفت خونه ی حسین اینا کوچه خیلی شلوغ بود جلوی خونه ی حسین اینا پارچه ی مشکی زده بودن وقتی از علی پسر صاحب خونمون که ازمن یکسال کوچیکتر بود پرسیدم گفت حسین مرده من تا اون موقع نمیدونستم مردن یعنی چی ولی بامردن دوست هم سنم وقتی که کلاس سوم بودم مفهوم مرگ رو فهمیدم، فهمیدم که اون سرطان خون داشته و مرده. بگذریم خلاصه سرتون رو درد نیارم روز دوشنبه بیستم هم برنامه ی شما رو میدیدم هم به دریا نگاه میکردم ،هم صدای شمارو وقتی صحبت میکردین میشنیدن هم صدای موج های دریا به گوشم میخورد همون شب هم به تهران برگشتیم و سفر یک هفته ایمون به پایان رسید.

 

پ.ن:عمو میخواستم یه اعتراف بکنم وقتی داورای دیگه رو باتعداد نامه هایی که داوری کردن رو دیدم فهمیدم چه رقیبای سر سختی دارم و هیچ شانسی برای برنده شدن ندارم حیف شد ولی این نیز بگذرد.

 

 



تاریخ : پنجشنبه 23 شهریور 1391 | 08:42 ق.ظ | نویسنده : shabrang | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.